تاريخ : 2/2/1387
ساعت هفتِ بعدازظهر،هواگرم وغبارآلود،وقتِ رفتن است. رنجنامه فرزاد را باقلم وکاغذي برميدارم وراهي خياباني تاريک ميشوم درجست و جوي ِذره اي نور. درخيالم، مردي رامي بينم ايستاده درپاي ِچوبه حريص دارکه انتظارميکشد. تکليف برايم تکرار ميشود. چشم درچشمان ِپرسشگرِعابران ميدوزم. آنها، تشنه شنيدن اندوه من،
لبريزِ باريدن. از فرزاد سخن ميگويم. چيزي شبيه بهت واندوه، فضا را سنگين ميکند. ميپرسند : به چه اتهامي اينگونه وحشيانه امتداد زمان را به شکنجه گذر کرد؟ ميگويم : به اتهام ِنگهداري و حمل ِسلاح ِگرم . آري، فرزاد مسلح بود به سلاح ِ گرم ِعشق به ميهن . سلاح ِاوعاطفه بود واميد وانسانيت.
دراين ديار ِانسان ستيز ، بايد که فرزاد را مسلح دانست. چه سلاحي کشنده تر از انسانيت براي ِاين انسان نماها؟ اشتياق به شنيدن را، در چشمانشان ميخوانم . انگار، حرف ِدلشان را از زبان من شنيده اند. نزديکتر ميشوند و ميپرسند : به چه جرمي اينگونه ناعادلانه محکوم به مرگ است؟ ميگويم : به جرم ِعضويت در گروهي که از اين نابرابريها به تنگ آمده است. اين بارمن ميپرسم : آيا بين شما کسي هست که ازاين نابرابريها به ستوه آمده باشد؟ کسي که ازفقر، فلاکت، فساد، تحقير، تبعيض وخفقان ِحاکم، درخلوت ِخويش سربه ديوار ميکوبد و ضجه ميزند؟ کسي که دنيا را آباد و آزاد و برابر ميخواهد؟ همه با لبخند پاسخ ِمثبت ميدهند و من، با اطمينان به آنها ميگويم: شما نيز به جرم عضويت درگروهِ بزرگ عدالت خواهان وظلم ستيزان، مجرميد و بعد از فرزادها، محکوميد به مرگ. يا شما را ميکشند يا مجبوريد مرده وار، تامرگ زندگي رابه دوش بکشيد.
فرزاد،ازجنس ِمن وشماست.عضوي ازملتِ ميليوني رنجديده ايران. بااين حساب،من نيز مجرمم وتونيزهم. وقتي من وما، دردهايمان رادرسکوت ميگريستيم ودم فرو بسته بوديم، فرزاد آمد وسکوتِ ما را فرياد کشيد و اينگونه گرفتار شد. من و تو، با ضجه هاي ِفرزاد چه کرديم؟ چه خواهيم کرد؟ آيا باز هم به سکوت برميگرديم؟ آيا او را پشتِ ديوارهاي ِبلند بيعدالتي، دردستان بيرحم ِجلادان رهاميکنيم؟ انتخاب باشماست اما بدانبد که اين بار اگرسکوت کنيد، طنابِ داري که براي فرزاد بافته اند، گلوي شما راهم خواهد گرفت چراکه شما نيزجرمتان بافرزاد يکيست!
اگرفکر ِامروزاو نيستيد، فرداي ِخود را چاره کنيد. نگذاريد انسانيت رابه دار بياويزند و ما را از هويتمان تهي کنند. دستان من به تنهايي توان ِپاره کردن ِطناب وشکستن ِدار را ندارد. کجاست دستي که مراياري دهد تا آفتاب را از چنگال شب رها سازم؟
با سکوت ِمن، آغازميشود حرکت بسوي ِيکي شدن. امضا، امضا و باز هم امضا.هيچگاه چرخيدن ِقلم روي ِکاغذ، برايم اينقدر حرمت نداشته است. شب فرا رسيده و من باکوله باري از نور به خانه برميگردم .خيابان، روشنتر از هميشه است چرا که من نور با خود حمل ميکنم. درتمام ِ مسيرِ بازگشت، به تمام ِکساني ميانديشم که فقط به جرم ِسخن گفتن شکنجه، تبعيد يامحکوم به مرگ شدند. کساني که دردشان، از جنس دردِ من وماست. کساني که طنابِ پوسيده مکاتب کهنه رايدک نميکشند بلکه حرفشان، با امروز و فرداي ما، همزماني وهمزباني دارد.
اينان، پيروان ِمکتب ِبزرگ ِانسانيت اند و به مقتضاي ِزمانه خويش، گامهاي تازه برميدارند. نه کهنه انديش اند، نه روشنفکرمآب. براي سرودن ِدردهاي ِ مردم، نياز به رجوع به نظرياتِ مشکوک وناتمام ِ پيشينيان و بازخواني کتابهاي ِمکتب ساز ندارند. فرزاد، اولين نبود و آخرين نيز نخواهد بود. اين تلاشي است براي ِزندگي شايسته انسان که چشم پوشيدن ازآن، محال است.
بر من و ماست که دست به دستِ هم دهيم وتمامي ِمدافعين ِآزادي وانسانيت راحمايت کنيم.
سما بهمني
1387/2/2
شور جمع آوري امضاء براي رهايي فرزاد / سما بهمني
به نام آزادي