تاريخ : 22/1/1387
فرزاد عزيز،رنجنامه ات راخواندم. باورنميکني اگر بگويم آنچنان دردي سراپاي وجودم رافراگرفت که توان ايستادن نداشتم.چه صبورانه تاب آوردي اين شکنجه هاي بي بهانه را! روزي که تو،زيرشلاق ومشت ولگد، ذره ذره خرد ميشدي، انسانيت، واپسين نفسهاي خويش رافرياد ميکشيد و من، در تمناي جايي بودم که نشاني ازتوبيابم و زخمهايت را التيامي دهم تابه انسان بودنم،ايمان بياورم اما دريغ که هيچ جا نبودي. نوروز رابه خانه پدري ات رفتم تا بردستان مادرت بوسه زنم به حرمت زادن انسانيت اما،آنقدر خويش را حقير ديدم که نتوانستم دستان مادر آفتاب را لمس کنم. بااين همه، افتخاري بود برايم ديدن خانواده ات.
فرزاد عزيز، با آن همه درد و رنج، چه آرام و دلنشين با دختران وپسران سرزمينت سخن گفته اي! براستي جز توچه کسي ميتوانست بگريد و از لبخند بنويسد؟ چه کسي ميتوانست ازپشت ديوارهاي بي روزن زندان، خورشيد را ببيند و نور بسرايد؟ چه کسي ميتوانست حکم پايان را پيش رو بگيرد و بذر اميد را در دل فرزندان آفتاب بکارد؟ حسرت ميبرم به تمام آناني که شاگردان کلاس تو بوده اند والفباي زندگي را از توآموخته اند. تو که به لطافت باراني و به صلابت کوه اي کاش پيش از اين تو را ميشناختم تا دغدغه هايت را با من قسمت ميکردي.
فرزاد عزيز، ميدانم که بازميگردي و هرآنچه راکه براي فرداي سرزمينت آرزو داري، به پشتکار خويش و با ياري تمام شاگردان مکتب انسانيتت، تحقق مي بخشي. من کردنيستم اما،از تو ميخواهم ترانه هايت را،بي هراس ازناظم اخموي سرزمينم،با صداي بلند بخواني. بگذار طنين آوازکردي ات، گوش سرزمينم راپرکند. ميخواهم لالايي فرزندم رابه زبان توبخوانم.به من بياموز زبانت را تا همصدا با تو، ترانه هايت راسردهم. به من بياموز انسانيت را و شکيبايي را و نجابت را. مي نشينم به انتظار روزي که بيايي و من آهسته،ازپنجره کلاس درس ات،صداي دلنشينت را بشنوم که بي هراس از ناظم اخموي مدرسه، با زبان مادري ات، درس ميدهي وآوازميخواني و بافرزندان آفتاب، ميرقصي وميرقصي وميرقصي. به ديدارت خواهم آمد باسبدي از ارادت وعشق تا در جوار تو، جرعه جرعه نور بنوشم. ميخواهم وقت بازگشتنم، پرتويي از توباشم ومعنا بيابم...
نامه اي از يک مهمان نوروزي / سما بهمني
به نام آزادي
سما بهمني
22/1/1387
بندرعباس