تاريخ : 16/12/1386
براي اسطوره ي مقاومت : برادرم فرزاد

در دوردست مردي را به دار آويختند
کسي به تماشا سر بر نداشت
ما نشستيم وگريستيم
ما با فريادي از قالب خود برآمديم.

بار اول که نامت را شنيدم،به تمام کودکاني که در کلاس درس ات ،درس فراموش شده ي انسانيت،برايشان تعريف مي شد،غبطه خوردم.

بار دومي که نامت را شنيدم،به تمام آناني که پشت ديوار بند هاي اوين وگوهردشت دست به دستت داده اند،غبطه خوردم.

بار سومي که نامت را شنيدم،تمام بندهايي که دهانت را براي دم نزدن بسته بودند را نفرين کردم.
.
.
.
بار آخري که نامت را شنيدم،گفتند همان معلمي دربند اهل فقيرستان که دهانش را به جرم انسان بودن بسته بودند،به اعدام محکوم شد.

آري فرزادجان،آري
تمام جرم تودفاع از انسان بودن،دفاع از شرافت انسان،از حرمت رنگ باخته ي انسان،از آزادي قيدهاي به پاي آزادي وبرابري است.فرزاد جان تو را به مرگ محکوم کردند تا مبادا که انسانيت زنده بماند.
آري فرزاد جان حکم تورا ما صادر کرديم،همين مردم شهر و برزنت،همين مردم اين سرزمين،همين مردم هميشه در صحنه ي بي صحنه،همين مردم هميشه بيدار که خواب غفلت وسکوت شان حال آدم را به هم مي زند.

آري ماييم که که مرتکب بي عدالتي شده ايم،تا آنجا که عدالت را به دار مي کشند انسان بودن را در خود وديگران به دار کشيم.
فرزاد کمانگرمعلم درسي، که هيچ وقت بابا آب داد را به هيچ يک ازکودکان اين سرزمين نياموخت،ياد داد که دنياي ما بي چشمه تر از آن است که به هرکسي آب دهد،فرزاد هيچ وقت داستان دزدي کلاغ  وپنير را براي بچه هايمان نخواند،چرا که کودکان خود چندين سال بود که شاهد دزديده شدن پنير پدرانشان بودند.
فرزاد علم بهتر است يا ثروت را به هيچ کس نياموخت،چرا که ميگفت:انسان بودن بهتر از علم بي عمل داشتن وپولداري تحت لواي لمپنيزم است.
نگفتي که نان را به سر سفره ي پدران پيرمان ميآوري ، سفره ي خالي پدرانمان را نيز نبردي!!!
آري برادرم تو که درس دروغ وريا وفريب ودزدي را به کودکانمان نياموختي،پس چرا بايد بميري؟؟؟؟!!
اين سوالي ست که مردم هميشه بي سوال بايد از خود بپرسند!!!!!
به اسطوره مقاومت / نامه اي از 2 همراه فرزاد
به نام آزادي