تاريخ : 15/12/1386
سلام ، سلامي به گرامي ترين غنچه باغ کردستان
...
نمي دانم ، نمي دانم از چه بگويم واز چه بنويسم برايت ، که نه دستانم قادر به نوشتن و نه زبانم گوياي وصف بزرگي و اقتدارت است کاک فرزاد . نوشتن گاهي مشکل مي شود ؛ آنگاه که دوست داري فرياد بزني ، آنگاه که کبوتري اسير است و مي خواهي آزادش کني اما افسوس، افسوس که دست اهريمن بي داد مي کند ، ميله هاي تنيده بر جانمان و قفلي از فولاد بر زبان . آري ، آري آنگاه است که من از خود خجل مي شوم که براي من ، براي ما و براي حقيقت رفتي و من نمي توانم حتي براي تو حرفي گويم چه رسد به نامه اي و چند پاره خط بي ارزش . اما نوشتن از گل زيباست ، گلي که نامش گواراي بوسيدن است نمي دانم ؛ نمي دانم اکنون در کدام گوشه از سلول تاريک زندان انتظار مي کشي با چشماني پر از اميد . خنده ام مي آيد آنگاه که سياد احساس شادي مي کند شادي از اسيري در دام . اما چه داند که بوي گل هميشه ماندي است ، نامش هميشه بر قلب وزبان و تراوشش ميوه ميدهد . بوسه مي زنم بر جمال پاکت و درود مي فرستم بر کرامت انسانيت ، زخمهاي تنيده بر جانت را کدامين دوا گيرم جز عشق و علاقه ات به بودن و زندگي با شرافت ، گله دارم گله از خود و همه ي آنان که مي دانند و چيزي نمي گويند اما نه ؛ تو هيچ وقت از کسي گله نداشتي و صبر ايوبت که آفرين بر اين مهربانيت باد که بي ريا و بي هيچ چشم انتظاري براي همه مي خواستي آنچه را خود داشتي ، براي همه مي خواستي که يکسان باشند ، که دوست باشند . اما تو را به حق قسمتان مي دهم که گناه گلي که جز محبت ، جز دوستي ، جز غم ديگران چيزي برايش ملاک نبود چيست و به چه جرمي در بند است ، به چه گناه ناکرده اي آزارش داديد و به کدامين قانون محکومش کرديد ..!!!
اين سوال هزاران است اي آنکه بر ميز قضاوت رفتي و ناقضاوت کردي ، اي آنکه شلاق تيز و برنده ي ظلم بر دست داري کمي هم به تاريخ نگاه کن و سرانجام ظلم که تنها خوبانند که مي مانند و اگر بنيه ي درخت محکم باشد زخم تو شايد اندکي بر تن بماند اما از همان زخم خاکمان جوانه اي نو خواهد داد براي سر دادن فريادي نو و نداي به اميد رهايي ...
رويان
نوشته اي به فرزاد کمانگر / رويان
به نام آزادي