تاريخ : 14/12/1386
گيرم که دست نوشته هاي ملت ما را
حريق جاهليت و ندانستن از بين برده باشد
با آواز مادران پاي گاهواره چه ميکنيد؟
                                                      "شهيار قنبري"

به: فرزاد کمانگر با زخم  دوازده سال دوستي
بزرگمرد سلام " چاوه کانت ماچ ده که م ".
اين روزها آنقدر سريع اتفاق مي افتد که ادمي متحير ميماند : چقدر زود معني و مفهوم کلما ت تغيير مي کند فرزاد کمانگر معلم روستا و شهر که دلش براي چشمه ابادي تنگ ميشود و دوست دارد تا فرصتي دست دهد تا در حلقه عمو زنجيرباف دختران مدرسه باشد و به انسانيت عشق ميورزد به تروريست تبديل ميشود و حکم اعدام برايش صادر ميکنند .   

فرزاد گيان !
ما امروز در حال اموختن درسهاي تازه هستيم ، درسهايي که تو از زندان به ما ياد ميدهي .
حالا ديگر همه ميدانند که تو براي کودکان معصوم و بيگناه " تيله کو " ، "ماراب" ، "شاهيني" و...
کتابخانه تدارک ديده اي و در روزگاري که همه امکانات ما يک سايت اينترنتي بوده و هست نداي مظلوميت
زنان ودختران و مردان ما را به گوش جهان رسانده اي و براي زندان گوهر دشت کرج کتابخانه اي تدارک ديده اي .
بزرگمرد ، تو تنها نيستي و اگر اين معناي تروريسم است ، من هم تروريست هستم .
ما تنها نيستيم و تمام پاکي و صداقت بي شائبه ملتمان را داريم ، ملتي که ميرود تا که نشان خود را بر بلنداي انسانيت بنشاند و به جهان کور و کر بگويد که ما هم حق " حيات "داريم .
آينده از آن ماست و کودکان ما فرداي سبزشان را مديون تو هستند که تمام هستيت را صادقانه به انسان و انسانيت بخشيده اي .
ما ميدانيم که اينجا آزادي وجود ندارد چرا که به قول روزا لوکزامبورگ " آزادي همواره دستکم آزادي کسي است که ديگرگونه مي انديشد . " و تو امروز آزادي را در زندان مي جويي ، ...
سبز و جاري باش و "چاوه کانت ماچ ده که م".

ريباز کرمانشاهي
به فرزاد کمانگر/ نامه اي از ريباز کرمانشاهي
به نام آزادي