




"من ده مه وي ببمه باييه
خوشه ويستي مروف به رم
بو گشت سوچي ئه م دنياييه "
آقا برخي زاده شدهاند براي دوست داشته شدن. به خاطر صفاي دل و صافي وجودشان. نامههايات را که ميخوانم عمق صداقت را حس ميکنم. نامههايي که هر کدام از ذهن پاک تو خبر ميدهند. هر کدام را که ميخوانم دلام تا پاکي آن روستا ميرود که در آنجا روزگاري درس عشق ميدادي. شما که همان "دانش آموز حواس پرت کلاس" سالهاي نه چندان دوري هستي که امروز "هوس گرفتن دستهاي کسي در انظار عمومي و واژههاي قدغن شدهي عشق و لبخند به سرش زده است".
آقا معلمام تو را ميگويم. درست که هيچگاه در کلاس درسات در آن روستاي پر صفا ننشستهام. درست که از تو؛ پيش از اين فرصت نبوده تا ياد بگيرم "چهگونه خورشيدي بر تخته سياه کلاسمان بکشيم که نورش خفاشها را فراري دهد" ، اما امروز در کلاس درس پر صفاي تو ميتوانم بياموزم که از "گامهايام با زمين سخن بگويم" و بدانم که "بين من و زمين، پيماني است و پيوندي" که ميشود با آن "زمين را پر از زيبائي و پر از لبخند کنم"
***
آقا معلم زنداني است.
ميدانم که هنوز بوي گچ ميدهي و روي شانههايات هنوز غبار گچ مانده است از وقتهايي که تخته را پاک ميکردي با آن تختهپاکنهاي چوبي که به کف اش يک تکه موکت ميخ کرده بودند.
اما آقا معلم امروز پاي تخته نيست.
آقا معلم اينروزها هر صبح حاضر و غايب نميکند و من نميدانم چرا هي هول اين دارم که زودتر بيايد تا وقتي در حال خواندن اسم بچهها است زل بزنم توي نگاهاش و غرق شوم در محبتاش. و دوباره هول کنم از اين که وقتي به اسم من رسيد و نگاه عاشقاش روي صورتام سر خورد، راز دلام را نفهمد. آقا معلم اين روزها نيست تا اسمام را صدا کند؛ اما، "هر شب همهي دانش آموزاناش را مهمان ميکند و صدا مي کند کسي را که آن سوي در ايستاده و از اين سوي در خبر ندارد.
***
امشب پانزده ساله شدهام آقا معلم، نه 9 ساله شدهام و شايد هشت ساله. يک کلام بچه شدهام آقا. دلام ميخواهد بيايي و در زنگ ورزش با ما که عشقمان توپ است بازي کني و ما همهي تلاشمان را بکنيم تا به تو گل بزنيم. آقا شما معلم هستي و نميداني چه کيفي دارد به تو گل زدن. دوست دارم سر کلاس بيايي و براي اينکه نگاهات را روي خودم ببينم، هي الکي اجازه بگيرم که: آقا تشنه ام است ميشود بروم و آب بخورم؟ تو معلمي و مهربان، اجازه ميدهي که بروم، اما دلام نميخواهد بروم. دوست ندارم فرصتهاي شاگرد تو بودن را از دست بدهم.
آقا معلم زنداني هستي و من دلام مي خواهد هي بيدليل برايات انشاء بنويسم. يک انشاء بنويسم دربارهي اينکه وقتي بزرگ شدم ميخواهم چه کاره شوم و حتمن هم بنويسم که مي خواهم معلم بشوم. يک انشاء بنويسم از اينکه علم بهتر است يا ثروت. اما آقا اجازه؟ اين روزها موضوعهاي انشاي ما جور ديگري شده است. به انشاهاي ما ديگر نمره نميدهند، انشاهاي شاگردان تو را اين روزها ضميمهي پرونده ميکنند.
آقا اجازه ميشود از ناظمهايمان شکايت هم بکنيم. آقا همشاگرديهايام را خيلي اذيت ميکنند. آقا معلم، مجيد را آنقدر اذيت کردهاند که غذا نميخورد. آقا عباس و نريمان و بقيه را از کلاس درس بيرون کردهاند. آقا بسياري از بچهها را از مدرسه اخراج ميکنند. آقا ما چه کار کنيم؟
***
آقا در نامهات برايمان نوشته بودي "دلام براي همهي شما تنگ شده ، اينجا شب و روز با خيال و خاطرات شيرينتان شعر زندهگي ميسرايم، هر روز به جاي شما به خورشيد روز به خير ميگويم، از لاي اين ديوارهاي بلند با شما بيدار ميشوم، با شما ميخندم و با شما ميخوابم . گاهي «چيزي شبيه دلتنگي» همهي وجودم را ميگيرد."
ولي آقا! ما امروز چيزي بيش از دل تنگي داريم. "پسران طبيعت آفتاب" مهربانيات را که به قامت همان خورشيد ميرسد هر روز ميبينند و قبل از آن که سلامات را خورشيد بشنود، با گوش جان ميشنوند و چهرهي مهربان تو را ميبينند که از آن بالا، چهگونه نگاهشان ميکني. و صدايات را صبح هر روز ميشنوند که ميگويي
"من ده مه وي ببمه باييه
خوشه ويستي مروف به رم
بو گشت سوچي ئه م دنياييه"
آقا ميترسيم که رد شويم. ميترسيم قبول نشويم در امتحانهاي سخت. آقا بر خلاف شما "تجربه" معلم سختگيري است. اول امتحان ميگيرد بعد درس ميدهد. آقا ميترسيم از اين همه ندانستن و ميخواهيم که زودتر بيايي و باقي درسها را بگويي. آقا تا بياي بدان کار شا گردان تو اين شده که هر روز با "ميراث خوار زندانبانان زئوس" از عشق و محبت و آفتاب بگويند "فرزند سلالهي آفتاب " را به کلاس درس بازگردانيد.
به نام آزادي
به نام آزادي
تاريخ : 13/12/1387
آقا معلم اجازه، نوشته اي از مجتبي سميع نژاد