تاريخ : 12/12/1386
معلم، رفيق و همبازي بچه هاي مدرسه
بعد از آنکه چند روز قبل در نهم اسفند فرزاد کمانگر معلم جوان کرد، دوست و رفيق و همبازي بچه ها و فعال حقوق بشري نامه اي خطاب به دانش آموزانش فرستاد و درحالي که او به "جرم" ! عشق به بچه ها و پايبندي به شرافت انساني اش به عنوان يک معلم در آگاه کردن دانش آموزانش در انتظار اعدام بسر ميبرد، از گوشه اي ديگري از اين "تلخ سرزمين" به زنجير کشيده شده، يار دردمند و همکار ديگري از او فريادي از دل برآورده تا دهان به دهان به گوش و قلب " فرزاد" رسانده شود.
به اميد آنکه فرزاد زنده بماند، صداي بفنشه از مهاباد را از گوشه اي ديگر از اين کره خاکي پژواک ميدهيم تا در آسمان گلگون شده سرزمين "خورشيد خانوم" روزنه اي به سوي قلب تپنده فرزاد و بچه هايش باز کند!
صداي اعتراض خود را براي آزادي فرزاد کمانگر به هر طريق که ميتوانيد بلندتر کنيد!
***
* بنفشه م. از مهاباد- 12 اسفند 1386 برابر با 2 مارس 2008
آقا معلم در بند !
منهم اگر "شرعا " و "عرفا " گناه نباشد
خانم معلمي از صنف توام
و با انديشه هايي از جنس انديشه هاي تو
اما نه ! شک دارم که به آن پاکي و زلالي باشم .
و شک دارم که شاگردانم به خوبي
شاگردان معلم در بندي باشند
که به قيمت جان درسشان داده است
معلمي که در چار ديوارهاي بلند
زندان رجايي شهر براي "کوروش"
آن قرباني فقر ميگريد و
دلش براي گل خوردن از پسرکان خود
تنگ شده
و چقدر روياي پسرکانش را
هر چند به "نوميدي" دوست مي دارد.
و انديشه هاي پاکش نمي گذارند
به رويا ها و ليلا ها پشت کند.
بگذار من هم با ذغال
نه ! نه! با ذغال ! نه
با روژ لب شکسته
در جيب روپوش سياه مريم
از ترس آن ناظم اخمو که خوب
مي شناسيمش
درس" کوکب خانم" را
خط قرمزي بکشم تا
بگويم" عمه قزي" شدن
ديگر رسم نيست
من هم دلم تنگ است
من هم خسته از منطق تفريق ها و تبعيض ها
درس رياضيات را زير آن سنگ مي گذارم
و در شيمي دنبال ماده اي هستم تا
نگذارد دخترکان آفتاب در ايفاي نقش
"جنس دومي" خويش ? جوان نشده
پير شوند.
آيا ممکن است؟!!!!
واي که اينجا ميان کودکي و نه سالگي
چه فاصله ي حقيريست!!!!!
ميان بي گناهي و گناهکار شدن
در اين" تلخ سرزمين"
چه فاصله ي حقيريست!!!
و ميان زندگي نکرده اي به مرگ محکوم شده
چه زمان 7 دقيقه اي حقيريست!!!
و آن که از عشق مي گويد
و به انتظار معجزه اي
در يافتن يک جفت کفش نو و
سفره اي از نقل و شيرينيست
و مي خواهد به جاي مادر "دايه " بگويد و بنويسد
چه جنايتکار بزرگيست که جز
به مرگ " محکوم" نمي شود !!!!
واي که در اين "سياه زمين " ?
"امنيت ملي" چه ارتفاع حقيري دارد!
که همه چيز به خطر مياندازدش!
همه چيز
همه چيز
کارگر نالان از فقرش
زن محروم از "حق بدنش"
چه زود حق شلاق مي گيرند!
و رقصند ه هاي راضي به سيمفوني طبيعت
دست و پاي بريده خود را
به جاي" نفت بر سر سفره شان " کادو مي گيرند!!
واي که چه خوب گفتي
ميان دوست داشتن
ليلاها و رويا ها
و مصيبت مرد گشتن
ميان خند ه هاي کودکي
و گريستن از غم نان
چه فاصله حقيري ست!!!
واي که درسم چه عقب است !
هنوز به شاگردانم نگفته ام
از درس چند تا چند زندگي امتحان است
هنوز به آنها نگفته ام مصيبت جنس دوم بودن
در سرزمين اهورا مزدا
مصيبتي به
چند سکه اسير شدن است!!
و تاج بنفشه بر سر نهادن تا کجا در هزار توي
گم شدن است !
واي که درسم چه عقب است !
هنوز دخترکانم نمي دانند
قامت زيبايشان" شرم آور"است!
گيسوان زيبايشان در معرض ديد
خورشيد خانوم هم
"حرام " است !
و آرزوي پوشيدن شنل قرمز رنگ و
گل زرد بر سر نهادن
اقدام عليه " امنيت ملي " است!
هنوز به فرشتگان خود نگفته ام
کشتگاهي خواهند شد
براي هر بذر نا مطلوبي!
و به چند سکه و اندي
تازيانه خوردن را خواهند آموخت!
درسم از" ترسم" عقب است !
ترسم از آن روزي است که اگر دخترانم
درسشان را دوست نداشتند
به جاي نوشتن " کاش دختر به دنيا نمي آمديم"
بنويسند
کاش زاده نمي شديم
نامه زيباي يک معلم زن به همکار در آستانه اعدامش فرزاد کمانگر
به نام آزادي